خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ , قسمتهای شاه دایه جویونگ و ایلجیما و افسانه جومونگ
خب سوسانو با دزدان دريايي اماده میشن برای برگشتن به جولبون

حالا اگه يادتون باشه تسو قرار شد قبل از حمله به جولبون با سونگ يانگ حرف بزنه براي همين ميره پيش سونگ يانگ

جومونگ برميگرده جولبون و مياد پيش يونتابال جومونگ بهش ميگه که سوسانو با دزدان دريايي رفتن به طرف جولبون يونتابال هم بهش ميگه هر چي سريعتر بايد يه فکري بکنيم چون ممکن روساي قبايل دست به شورش بزنن

اون بيرون عمه سوسانو با مشاورش دارن در مورد سونگ يانگ حرف ميزنن و ميگن تسو مخفيانه با سونگ يانگ ملاقات کرده اين سونگ يانگ حتما ميخواد بازم خيانت کنه و ميگن بايد سونگ يانگ رو بکشيم که



يکدفعه جومونگ مياد و ميگه تخسير سونگ يانگ نيست تخسير منه که  يه فکري به حال اين موضوع نکردم
که ماري و بقيه ميگن بيشتر اين اشوبا به خاطر اينه که مردم و ارتش دامول فکر ميکنن شما مرديد بهتره خودتونو به مردم نشون بديد




تسو و وزيراش هم باهم در مورد جنگ صحبت ميکنن که بايد از راه رودخانه بيرو به جولبون حمله کنيم بو هم که نقشه ي اونا رو ميفهمه مياد بيرون و يه لبخندي ميزنه


يه سويا مياد پيش يوها و بهش ميگه سولان يوري رو برده تو اتاق خودش

سولان هم يوري رو نوازش ميکنه و ميگه از اين به بعد منو مادر خودت بدون من هم تو رو پسر خودم ميدونمو بعد هم يوري رو ميفرسته بيرون



وقتي خدمتکار سولان داره بوري ميبره وسط راه يه سويا يوري رو بغل ميکنه و گريه ميکنه { انگار حالا يکسال نديدتش }

يه سويا ميره پيش يوها و ميگه سولان ميخواد که اونو بچه خودش کنه
يوها هم ميگه نبايد ديگه بذاريم سولان يوري رو پيش خودش ببره




بو مياد پيششون و ميگه تسو به زودي به جولبون حمله ميکنه و اگر موفق بشه جولبون رو شکست بده شما رو هم ميکشه من يه راهي براي فرارتون پيدا ميکنم اماده شوي


يونگ پو مياد پيش پدرش و ميگه يه نفرو اوردم که خيلي ميتونه به بويو  کمک کنه و بعد دستور ميده بيان داخل


هوانگ مياد داخل و ميگه من بر اين جنگ نظارت ميکنم اخه هر چي باشه نيروهاي ما هم در اين جنگ شرکت ميکنن؟
امپراطور هم عصباني ميشه و ميگه شما فکر کرديد من براي جنگ با جولبون به اين چارتا سرباز شما احتياج دارم چطور جرات ميکني جلوي من اين حرفا رو بزني

يونگ پو و هوانگ هم دست از پا دراز تر ميان بيرون
يونگ پو بهش ميگه معذرت ميخوام هوانگ هم جواب ميده که اون واقعا جسارت داره و يک پادشاه نمونه است منم ديگه تو اين جنگ دخالت نميکنم

خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ

شب مخفيانه جومونگ و افرادش ميرن خوابگاه سونگ يانگ


سونگ يانگ به جومونگ ميگه که تسو به زودي به اينجا حمله ميکنه جومونگ هم ميگه من ميدونم بگو تو ملاقاتت تسو بهت چي گفت
سونگ يانگ هم ميگهقرار شد وقتي تسو حمله کنه همه قبيله ها جز گيه رو عقب نشيني بکنن

جومونگ هم ميگه اشکالي نداره فقط وانمود کن که طرف تسو هستي بقيش با من


تسو و وزراش با هم در مورد اينکه چند تا سرباز براي حمله داريم و چه قبيله هاي با ما متحد شدن حرف ميزنن و تسو هم ميگه حالا که اونا غذايي براشون نمونده ميخوان از غذاهاي ما دزدي کنن پس به سختي از اذوغه هاي غذا محافظت کنيد

 

خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ


تسو و افرادش اماده ميشن برن جنگ که وسط راه يونگ پو جلوي تسو رو ميگره و ازش ميخواد که اونم تو جنگ شرکت کنه ولي تسو بهش ميگه تو برو پيش همون هوانگ چرا ميخواي زندگيتو به خطر بندازي

جومونگ با افرادش يه جلسه تشکيل ميدن همه ي افرادش فقط از اين حرف ميزنن که تعداد اونا خيلي بيشتر ه و قبله هاي ديگه هم کمکشون ميکنن و ما شانسي براي برد در اين جنگ نداريم

بو ميره پيش يوها و يه سويا و بهشون ميگه حالا که بيشتر سربازاي قصر رفتن بهترين موقعيت براي فراره اماده شيد تا بريم
اما يوها ميگه تو برو و استراتژي جنگ بويو رو به جومونگ بده ما خودمون تنهايي فرار ميکنيم

تسو بو رو احضار ميکنه و ميگه تو خودت يه گروه جداگانه بردار و برو از مرز جولبون بگذر و دشمن زير نظر بگير و قتي ما به دره لکبو رسيديم بهمون ملحق بشو

بو هم يه تعداد از افراد رو برماداره و حرکت ميکنن يه طرف جولبون

جومونگ و افرادش با هم يه جلسه ميزارن و جومونگ ميگه احتمالا ارتش بويو و هان در رودخانه بيرو به هم ملحق ميشن
موگول هم ميگه بهتره قبل از اينکه با هم متحد بشن به هر کدذومشون جئاگانه حمله کنيم
جومونگ هم ميگه ما بايد در راه به اونا حمله کنيم

بو و  تا نزديکاي جولبون که ميره از اسب مياد پايين و افرادش رو ميکشه و خودش ميره به طرف جولبون

خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ

بو مياد پيش جومونگ  و  ميگه که تسو و افرادش نقششون عوض شده و قراره که قبل از گروه اصلي با يک گروه از افراد ماهرشون  از دره اکبو حمله کنن

ميرن داخل و جومونگ از بو تعداد افراد گروه ماهرشون رو ميپرسه اونم جواب ميده 200 نفرن
جومونگ هم که خيلي زرنگه ميگه تو وقتي در دره ي اکبو تسو رو ملاقات کردي بهش بگو که ما در دره ي اکبو کمين کرديم تا مجبور بش از رودخانه بيرو حمله کنن

هيوپ هم مياد پيش موپالمو و ميگه اون زره اهني که ساختي رو بده من هر چي هم موپالمو ميگه اون خيلي سنگينه هيوپ ميگه تو کاريت نباشه بدش به من

هيوپ زره رو ميپوشه و مياد پيش جومونگ و بقيهو جومونگ هم بهش ميگه تو اين زره راحتي و بعد شروع ميکنن به خنديدن



جومونگ و افرادش ميان توي صحرا و وقتي ياران ارتش دامول جومونگ رو زنده ميبينن شروع ميکنن به هوراااا کشيدن|جومونگ بهشون ميگه همه فکر ميکردن من مردم ولي اين نقشه من براي فريب دشمن بود پس حالا که من زندم با تمام نيرو بايد در مقابل بويو و هان بجنگيم

خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ

تسو و کاهن ها هم  قبل از جنگ به عبادت خدايان ميپردازن و بعد هم تسو مياد و از مادرش خداحافظش ميکنه و ميگه من حتما پيروز ميشم




 تسو و افرادش نزديکيهاي دره اکبو منتظر بو ميمونن
وقتي بو مياد نارو بهش ميگه افرادت گو بو هم ميگه بهخاطر حمله دشمن گمشون کردم و بعد به تسو ميگه که جومونگ و افرادش در دره اکبو کمين کردن و من فکر ميکنم بهتره از طريق رودخانه ي بيرو بهشون حمله کنيم
تسو هم ميگه اماده شيود تا برويم


شب ميشه و جومونگ و افرادش در کنار رودخانه بيرو کمين ميکنن و جومونگ هم ميگه براي اين که ما رو نبينن قبل از حمله بمب هاي دودزا رو بندازين

همه افراد تيرهاشون رو اتيشي ميکنن و به محض اين که تسو و افرادش ميان تيرها رو پرتاب ميکنن بمب هاي دودزا رو هم ميندازن وسط لشکر تسو

جومونگ و افرادش بيشتر لشکر تسو رو از راه دور با کمان ميکشن و بعد با شمير وارد جنگ ميشن

وسط جنگ تسو بو رو  ميبينه که داره افراد بويو رو ميکشه و بعد ميره تا بو رو بکشه که جومونگ مياد جلوي راهش و شروع به جنگ با تسو ميکنه



جومونگ تسو رو زخمي ميکنه و بعد هم تسو و نارو فرار ميکنن



تسو و چند تا از افرادش سر از پا دراز تر برميگردن بويو تسو هم بهشون ميگه من شکست خوردم



يانگ جونگ هم که ديگه الان موقعيتش رو هواست ميگه با اين که جومونگ مرده بود نتونستيد جولبون رو شکست بديد؟
که تسو بهشون ميگه جومونگ زنده بود


و بعد از پدرش ميخواد تا دوباره بعش فرصت حمله رو بده اما ديگه قبول نميکنن

سولان که دست از سر يوري برنميداره اونو مياه پيش ملکه و ميگه من تصميم گرفتم حالا که بچه دار نميشم اونو بچه خودم بکنم ملکه هم ميگه اين پسر شوم چون هر وقت بهش نگاه ميکنم جوموگ رو ميبينم


به حرفاشون ادامه ميدن تا اين که يه سويا مياد و يوري رو بغل ميکنه که ببره بيرون که يکدفعه خدمتکار ملکه مياد و ميگه تسو شکست خورده و برگشته در ضمن جومونگ هم زنده بوده

تسو مياد پيش يانگ جونگ و امپراطور و ازشون ميخواد که يه بار ديگه اجازه بدن تا با نيروهاي اصلي حمله کنه به جولبون که امپراطور ميگه حالا که جومونگ زنده است بايد وايسيم تا جولبون به خاطر تحريم خودش ضعيف و ضعيف تر بشه و از بين بره يانگ جونگ هم ميگه منم موافقم



تسو هم کلي عصباني ميشه و مياد بيرون و به نارو ميگه برو خونواده ي بو رو بيار ميخوام هموشونو بکشم که نارو بهش ميگه من قبلا دنبالشون گشتم ولي اونا فرار کردن


و بعد هم ميگه من گزارش اين که يک ماه قبل يه عده ناشناس از مرز محاصره جولبون فرار کردن رو به شما ندادم فکر کنم اون کسي اين کارو کرده جومونگ بوده
تسو هم حسابي امپرش ميره بالا و ميگه بفهميد جومونگ بعد از خارج شدن از جولبون کجا ها رفته



تو اين حال و هواي تسو که ديگه هيچي حاليش نميشه يونگ هم مياد پيشش و ميگه که تو بايد تحقيق ميکردي و ميفهميدي که جومونگ زنده است يا نه تو با اين جنگ بويو رو بدبخت کردي
تسو هم ميگه نکنه ميخواي بکشمت و لي يونگ پو به حرفاش ادامه ميده تا اخرش يک چک حسابي از تسو ميخوره

جومونگ به جولبون  برميگرده و با تشويق مردم روبه رو ميشه
و بعد ميره پيش روسا وو اونا هم از اين که به جومونگ شک کرده بودن معذرت خواهي ميکنن

توي جلسه شون يونتابال ميگه درست الان ساکتن ولي اگه تحريم ادامه داشته باشه دوباره مخالفت ميکنن
و ماري هم ميگه نه تنها مواد غذايي نداريمبعضي از مردم بيرو طاعون هم گرفتن
جومونگ هم تصميم ميگيره خودش يه سر به بيرو بزنه

خلاصه قسمت شصت و پنجم افسانه جومونگ



تو بويو يکي از وزيرها گزارش اينکه جولبون تازي گيها خيلي بدبخت شده و طاعون هم داره تو اون گسترش پيدا ميکنه رو ميده . امپراطور هم ميگه خوبه بايد به اين محاصره ادامه بديم تا جولبون از بين بره

تو بيرو روز به روز مردم بيشتري ميميرن و مقدار غذا هم خيلي کم شده جومونگ هم که اين وضعيت رو از نزديک ميبينه




توي جلسه همه حرف از اين ميزنن که بونو و سوسانو بايد تا حالا  برميگشتن اگه موفق نشن چيکار کنيم؟

جومونگ هم که مياد بيرون و باد حرفاي اون پيرزنه ميفته که ميگفت تو بايد کار نيمه کاره ي هموسو رو تموم کني و بايد راهتو بشناسي و ...



که دستيار يوميول مياد و ميگه خيلي از مردم به خاطر ترس از بويو و هان وبه خاطر نااميدي ميميرن
جومونگ هم ميگه بهتره براي بهتر کردن روحيه ي مردم يه مراسم بهشتي برپاکنيم



سوسانو و بونو هم در راه برگشت به جولبون هستن


مراسم رو توی یه هوای برفی و خیلی سرد برگزار میکنن 


جومونگ در ذهن خودش با خدايان شروع به حرف زدن ميکنه و ميگه من حاضرم براي به وجود امدن گوگوريو تکه تکه بشم خدايان بهشت و زمين از شما ميخوام مراقب مردم جولبون باشيد و ...


 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 4:25 بعد از ظهر  توسط Vahid   |