X
تبلیغات
ஜجومونگ وی - خلاصه قسمت 71 افسانه جومونگ
خلاصه قسمت اخر افسانه جومونگ , قسمتهای شاه دایه جویونگ و ایلجیما و افسانه جومونگ
به نام خداوند بخشنده و مهربان

محافظ ماهوانگ هم مياد و ميگه بايد بساطمون رو جمع کنيم بريم چون ارتش جولبون الان تو هيون تو هست

سولان هم که الان در هيون تو هست پا ميزاره به فرار

جومونگ کنترل هيون تو به دست مياره و خودشو به پناهنده هاي جديد معرفي ميکنه و همه هوراااا ميکشن

ماهوانگ و چند تا ديگه از اشراف زاده ها در حال فرار کردن هستن که اويي و موگول و پناهنده ها جلوشون رو ميگيرن و دستگيرشون ميکنن


و بعد هم سولاني رو که داره با اسب فرار ميکنه رو مگيرن و اويي از اسب مياد پايي و يه سيلي محکم به تلافي زجر هايي که به سويا و يوري داده بود به سولان  ميزنه و بعد اونا رو هم ميبرن پيش جومونگ
جومونگ هم دستور ميده سولان و همه ي اشراف زاده ها رو بندازن زندان

 

يانگ جو و تسو هم درحال مرور بر نقشه شون هستن که يکي از سربازا مياد و ميگه الان ديگه به طور کامل هيون تو دست جومونگ هست و بانو سولان همراه با بقيه اشراف زاده ها دستگير شدن يانگ جو و بقيه هم بعد از شنيدن اين حرف ها شکه ميشن

ماگاک هم خبر به دست اوردن هيون تو رو به سوسانو و بقيه افراد اردوگاه ميرسونه

سوسانو هم به پافرادش ميگه که حالا تو اين وضعيت اگه ارتش يانگ جو به ما حمله کرد که جومونگ کمکون ميکنه ولي اگه به جومونگ حمله کردن ما بايد از پشت حمايتشون کنيم




يونگ پو به بويو برميگرده و ماجين هم مياد استقبالش و ميگه شما کجا بوديد دلم واستون تنگ شده باود که يونگ پو يکدفعه يه سيلي ميزنه تو گوش ماجين و ميگه احمق بيشور تو ميدوني من به خاطر تو چه حقارت هايي کشيدم سويا و يوري رو چي کار کردي ماجين بيچاره هم ميگه من هنوز به اونجا نرسيده بودکه اونا از هيون تو رفته بودن و در حال صحبت در مورد همين چيزا هستن


که دايي يونگ پو مياد و ميگه تو در جولبون چيکار ميکردي يونگ پو هم با تعجب ميگه شما از کجا ميدونيد که دايي اش جواب ميده اوه تمام قصر اينو ميدونن



و بعد از اون هم يونگ پو ميره پيش مادرش و مادرش ميپرسه تو به جومونگ چي گفتي ؟ يونگ پو هم ميگه من رفته بودم که جومونگ رو قانع کنم با هان نجنگه و با بويو هم پيمکان بشه ملکه هم ميگه اره جون خودت حالا من که به کسي نميگم ولي تموم قصر ميدونن تو براي خيانت رفته بودي اونجا


خبر پيروزي جومونگ رو به وزير اعظم ميدن اونم به امپراطور ميگه ولي امپراطور جواب ميده کمک به هيون تو ديگه بي معني بذارين هرکاري خودشون ميتونن انجام بدن


جومونگ برميگرده به اردوگاه ارتش و به همه ميگه ما اول بايد کمين گاه هاشون رو پيدا کنيم براياين کار هم يه نامه به يانگ جو ميفرستم و ازش ميخوام که تسليم بشه

نامه جومونگ رو براي يانگ جو ميارن و اونم بعد از خوندن اون نامه  کلي عصبي ميشه { نقشه جومونگ ميگيره }و بعد هم تصميم ميگيرن که به اونا حمله کنن و اونا رو طرف کمين گاه هاشون بکشن

ماري خبر به راه افتادن ارتش يانگجو رو ميده جومونگ هم به افرادش ميگه ما با اونا ميجنگيم و اونا رو هم دنبال ميکنيم اما تا اونجايي که من بگم هر کس هم بخواد از دستور سرپيچي کنه کشته ميشه

جومونگ و افرادش ميرن و مقابل ارتش هيون تو قرار ميگيرن و جنگ شروع ميشه جومونگ و افرادش بر جنگ مسلط هستن و ارتش هيون تو هم از زره هاي فولادي ارتش جومونگ کف کرده و نميدونن بايد چي کار بکنن جنگ ادامه پيدا مکنه تا اينکه


 تسو دستور عقب نشيني ميدن و جومونگ هم دستور ميده بريد دنبالشونولي يانگ جو وافرادش با سوسانو و بو و بقيه در همون جا به جنگ ادامه ميدن  - اون طرف افراد يانگ جو هم در کمين گاه منتظرن تا وقتي جومونگ و افرادش اومدن اونا رو بکشن جومونگ تا نزديکاي اونجا که ميرسن به افرادش دستور ميده که وايسن و تسو هم وقتي از کمينگاه ميگذره ميگه اماده باشيد که دارن دنبالمون ميان

نيم ساعت ميگذره و از ارتش جومونگ خبري نميشه براي همين يکي رو ميفرستن برن ببينن جومونگ و ارتشش کجان اون هم وقتي برميگرده ميگه ارتش جولبون همون اول کار عقب نشيني کردن تسو هم ميگه اشکالي نداره شما هنوز اماده باشيد


اون طرف يانگ جو هم شکست ميخوره و دستور عقب نشيني ميده

جومونگ و افرادش برميگردن اردوگاه و جومونگ ميگه اين دفعه بايد بريم و افرادي رو که در کمينگاه هستن رو نابود کنيم


يانگ جو و تسو هم دلشون به اين خوشه که ارتش لياودانگ بياد کمکشون که محافظ يانگ جو مياد و ميگه ارتش لياودانگ داشتن به مت اينجا ميومدن ولي وسط راه بهشون خبر دادن که در يکي از شهر هاي هان اشوب شده براي همين برگشتن يانگ جو هم بعد از شنيدن اين حرف ها اخرين اميد هاش رو هم از دست ميده

شب ميشه و افرادي هم که در کمين گاه هستن بر خلاف دستور تسو که گفته بود اماده باش باشين اتشي روشن ميکنن و سلاح هاشون رو ميذارن کنار و ميخوابن
در همين حال جومونگ و افرادش به اونجا حمله ميکنن و همه رو ميکشن


خبر از رفتن افراد کمين گاه رو به سوسانو ميدن اون هم دستور حمله ميده

ارتش هيون تو که در حال عقب نشيني هست که از دو طرف  جومونگ و سوسانو  بهش حمله ميکنن يانگ جو و تسو هم وقتي ميبينن که تمام افرادشون دارن کشته ميشن سوار بر اسب ميشن و ميخوان فرار کنن ژ

 

که جومونگ اونا رو ميبينه و با کمان پاي اسب يانگ جو رو ميزنه و اونم از اسب پرت ميشه پايين و شروع به التماس به تسو ميکنه و ميگه بيا و منو بلند کن و با خودت ببر اما جومونگ داره از اون طرف دوان دوانمياد و تسو هم وقتي ميبينه که اگه بره کمک يانگ جو خودش هم گير ميفته ولش ميکنه و فرار ميکنه



خلاصه يانگ جو گير ميفته و نزديکاي صبح هست که ديگه جومونگ و افرادش تمام افراد ارتش هيون تو رو ميکشن و دور يانگ جو جمع ميشن


جومونگ به يانگ جو ميگه من يه فرصت ديگه بهت ميدم به شرط اينکه ادم خوبي بشي و ديگه با هان همکاري نکني يانگ جو هم پافشاري ميکنه و ميگه نه منو بکش
جومونگ هم که دل خوشي از يانگ جو نداره اونو ميکشه و بعد هم شمشيرش رو ميبره بالا و همه فرياد شادي سر ميدن
 

قسمت 71 افسانه جومونگ  



نظر  یادتون نره - نظر   یادتون نره

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:44 قبل از ظهر  توسط Vahid   |